وبلاگ شخصی مدیر سایت
با سلام خدمت همه بازدید کنندگان عزیز

دوستان این وبلاگ رو به عنوان وبلاگ شخصی خودم " دلنوشته هام " براتون معرفی میکنم...

roga74.mihanblog.com

منتظر حضورتونم " alone ali "

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت!

 

پرسیدند : چه می کنی ؟

 

پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و...

 

آن را روی آتش می ریزم !

 

گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد!

 

گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در


آتش می سوخت تو چه کردی؟

 

پاسخ میدم : هر آنچه از دست من برمی آمد کوتاهی نکردم !!


تصاویر زیباسازی نایت اسکین


برچسب ها:داستان، داستان آموزنده، داستان گنجشک و آتش،

[ دوشنبه 30 تیر 1393 ] [ 16:30 ] [ mahsa ]

[ نظرات() ]


روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.

 

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.

گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...

تصاویر زیباسازی نایت اسکین


برچسب ها:داستان، داستان آموزنده، داستان گنجشک، داستان گنجشک با خدا،

[ دوشنبه 30 تیر 1393 ] [ 16:14 ] [ mahsa ]

[ نظرات() ]


امـروز یـه پـسـره رو دیـدم .. داشـت گـریـه میـکـرد ...بـهـش گـفـتـم چـی شـده ؟؟؟


گـفـت دوس دخـتـرم تـهـدیـدم کـرده .. مـیـخـاد عـکـسـامـو پـخـش کـنـه ؟؟


من : غیر قابل نمایش


نلسون ماندلا : (^_^)



برادرم


ابـــرو برداشتنتو تحمل کردم....


ناخـــن بلند کردنتو تحمل کردم....


ماتیــــــک زدنتو تحمل کردم....


سلام عجقم چطول مطولی گفتنتو تحمل کردم ....

.

.

.

.

.

اما میخای بری بیرون نمیدونی چی بپوشیو نمیتونم تحمل کنم


خدا شاهده نمیتونم :|



کار از ابرو و شلوار قرمز و گوشواره گذشت...


امروز یه پسره رو دیدم وسط دعوا داشت جیغ میزد |:


 

امروز یه دختره تو دانشگا پارک دوبل قشنگى کرد, بعد با خودم گفتم دمش گرم دختراهم بلدن


ولى وقتى امروز اون دختره رو تو سلف پسران دیدم, فهمیدم که اشتباه فکر میکردم.....!!!!!!





طبقه بندی: طنز نوشته، جوک های طنزی،
برچسب ها:جوک های طنزی، جوک های خنده دار، جوک های باحال ضد پسر، ضد پسر، طنز نوشته باحال،

[ یکشنبه 29 تیر 1393 ] [ 08:10 ] [ mahsa ]

[ نظرات() ]


 تمام وجودم را در قلبم ، قلبم را در چشمانم ،

چشمانم را در زبانم خلاصه می کنم تا بگویم روز تولد یک سالگی طنزستان مبارک باد . . .

سلام به همه ی بازدید کننده ها و طرفدارای عزیز سایت

یک سال شد !!! یک سال در کنارتون بودیم..

خوبی ها ،بدی ها ،شادی و غم رو در کنار هم تجربه کردیم.

یک سال...!!! خیلی زود گذشت...!!!

نمیدونیم تو این یک سال تونستیم باعث آرامش و خوشحال شدن دل شما بشیم یا نه؟

نمیدونیم تونستیم خنده بر لباتون بذاریم یا نه؟

نمیدونیم تونستیم کاری کنیم که کمک باشه به کسانی که تنها هستند یا نه؟

شما بهمون بگید..واقعیت رو هم بگید..از هر کدومتون توقع حداقل یه خط صحبت رو داریم..

این هدیه رو بدید به این سایت به مناسبت اولین سال تولدش..

دوست داریم بدونیم این سایت تونسته مفید باشه تو این یک سال یا نه..

البته هدف ، فقط دیگران نیست همیشه ،بلکه دل خود آدم هم هست..

در اینجا لازمه تشکر کنیم از همه دوستان و خصوصا سپهر و مایکل بارکر عزیز که همیشه همراهمون بودند..





وب سایتمون ،تولدت مبارک
علی  &  مهسا




برچسب ها:تولد یک سالگی طنزستان،

[ سه شنبه 17 تیر 1393 ] [ 23:23 ] [ mahsa ]

[ نظرات() ]


[ شنبه 14 تیر 1393 ] [ 00:21 ] [ mahsa ]

[ نظرات() ]


[ یکشنبه 8 تیر 1393 ] [ 12:59 ] [ mahsa ]

[ نظرات() ]



روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه!



پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: پس


چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را


بنوشیم حرام می شود؟….


                                                                         بفرمایید ادامه مطلب




ادامه مطلب

برچسب ها:داستان جالب، داستان آموزنده، بهلول،

[ پنجشنبه 29 خرداد 1393 ] [ 19:37 ] [ mahsa ]

[ نظرات() ]


من پنج خصلت را از بچه ها دوست دارم:

الف- بچه ها گریه می کنند،خواسته هایشان را با گریه بیان می کنند.(تخلیه می کنند)

ب- بچه ها با خاک بازی می کنند .(بی ریا و خاکی هستند)

ج- بچه ها با هم دعوا می کنند ، ولی از هم کینه ای ندارند.(زود آشتی می کنند)

د- بچه ها ذخیره اندوزی ندارند.(غصه فردا را نمی خورند)

ه- بچه ها هم آباد می کنند و هم خراب می کنند.(وابستگی ندارند)



برچسب ها:سخنان گهربار، سخنان رسول اکرم، دوست داشتن، بچه ها، خصلت،

[ چهارشنبه 28 خرداد 1393 ] [ 11:16 ] [ mahsa ]

[ نظرات() ]


سلام دوستان

امروز با یه سری عکس نوشته های زیبا اومدم خدمتتون



بفرمایید ادامه مطلب

ادامه مطلب



طبقه بندی: تصاویر جالب،
برچسب ها:عکس نوشته، سخنان بزرگان، سخن بزرگان، عکس نوشته های جالب، سخن، حرف های بزرگان،

[ یکشنبه 25 خرداد 1393 ] [ 21:01 ] [ mahsa ]

[ نظرات() ]


پیرمرد به من نگاه کرد و پرسید:<<چند تا دوست داری؟>>با خودم گفتم چرا بگویم ده تا یا بیست تا

جواب دادم:<<فقط چند تایی.>>
پیرمرد آهسته و به سختی برخاست و در حالی که سرش را تکان

می داد،گفت:<<تو آدم خوشبختی هستی که این همه دوست داری >>ولی در موردآنچه می گویی،

خوب فکر کن.خیلی چیزها هست که تو نمی دانی.دوست فقط آن کسی نیست که با او سلام و

احوالپرسی می کنی.
دوست دستی است که تو را از تاریکی و ناامیدی بیرون میکشد،درست وقتی

 دیگرانی که تو آنها را دوست می نامی،
می کوشند تو را به درون ناامیدی و تاریکی بکشانند.

دوست خوب کسی است که نمی تواند تو را در شرایط سخت که
به اونیاز داری رها کند.

صدایی است که نام تو را زنده نگه می دارد،حتی زمانی که دیگران تو را به فراموشی سپرده اند.

پس به آنچه گفتم ،خوب فکر کن،زیرا تمام حرفهایم حقیقت است.فرزندم ،یک بار دیگر جواب بده،


چند تا دوست داری؟


سپس مرا نگریست و در انتظار پاسخ من ایستاد.با مهربانی گفتم:


<<اگر خوش شانس باشم،فقط یکی و آن هم شما هستی.>>


از کتاب "من،منم؟! "جلد یکم ،مترجم :امیر رضا آرمیون


بفرمایید ادامه مطلب


ادامه مطلب

برچسب ها:پند، اندرز، دوست خوب، بهترین دوست، پیرمرد، نظر سنجی،

[ شنبه 24 خرداد 1393 ] [ 09:59 ] [ mahsa ]

[ نظرات() ]


به دلیل بروز بودن سایت از صفحات دیگر نیز دیدن کنید

.: تعداد کل صفحات 29 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]